☆آسمانــ همیشه ابریـ نیستـ☆

☆آسمانــ همیشه ابریـ نیستـ☆

عشق را از باران بیاموز باران با اینکه میداند اگر به زمین برسد میمیرد باز هم بی تاب رسیدن است...

سلام...

سلام دوستای گلم...

 

مرسی  که وبلاگم رو با حظورتون پر نور کردید امیدوارم از


وبلاگم خوشتون بیاد



  نظر یادتون نره دوستون دارم 

                                                                                                               

http://sheklakveblag.blogfa.com/ پریسا دنیای شکلک ها


[ پنجشنبه 3 بهمن 1392 ] [ 06:28 ب.ظ ] [ ❤ساماטּ آریـטּ❤ ] [ نظرات() ]

پسر عاشق

پسر عاشق


دختر با نا امیدی و عصبانیت به پسر که روبرویش ایستاده بود نگاه می کرد کاملا از او نا امید شده بود از کسی که انقدر دوستش داشت و فکر می کرد که او هم دوستش دارد ولی دقیقا موقعی که دختر به او نیاز داشت دختر را تنها گذاشت از بعد از پیوند کلیه در تمام مدتی که در بیمارستان بستری بود همه به عیادتش امده بودن غیر از پسر چشمهایش همیشه به دری بود که همه از ان وارد می شدند غیر از کسی که او منتظرش بود حتی بعد از مرخص شدن از بیمارستان به خودش گفته بود که شاید پسر دلیل قانع کننده ای داشته باشد ولی در برابر تمام پرسشهایش یا سکوت بود یا جوابهای بی سر و ته که خود پسر هم به احمقانه بودنش انها اعتراف داشت تحمل دختر تمام شده بود به پسر گفت که دیگر نمی خواهد او را ببیند به او گفت که از زندگی اش خارج شود به نظر دختر پسر خاله اش که هر روز به عیادتش امده بود با دسته گلهای زیبا بیشتر از پسر لایق دوست داشتن بود دختر در حالت عصبی به پهلوی پسر ضربه ای زد زانوهای پسر لحظه ای سست شد و رنگش پرید چشمهایش مثل یخ بود ولی دختر متوجه     نشد چون دیگر رفته بود و پسر را برای همیشه ترک کرده بود .                                                     
دختر با خود فکر می کرد که چه دنیای عجیبی است در این دنیا که ادمهایی مثل ان غریبه پیدا می شوند که کلیه اش را مجانی اهدا می کند بدون اینکه حتی یک تومان پول بگیرد و حتی قبول نکرده بود که دختر برای تشکر به پیشش در همین حال پسر از شدت ضعف روی زمین نشسته بود و خونهایی را که از پهلویش می امد پاک می کرد و پسر همچنان سر قولی که به خودش داده بود پا بر جا بود او نمی خواست دختر تمام عمر خود را مدیون او بماند ولی ای کاش دختر از نگاه پسر می فهمید که او عاشق واقعی است

نظر یادت نره



[ سه شنبه 21 مرداد 1393 ] [ 06:40 ب.ظ ] [ ❤ساماטּ آریـטּ❤ ] [ نظرات() ]

همکلاسی...

همکلاسی


وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو “داداشی” صدا می کرد .
به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد .
آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :”متشکرم “و از من خداحافظی کرد

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم . من عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم .

برای دیدن ادامه مطلب روی لینک زیر کلیک کنید….

تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از  ۲  ساعت دیدن فیلم و خوردن  ۳  بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : “متشکرم ” و از من خداحافظی کرد

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم . من عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم .

روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت : “قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد” .
من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم ، درست مثل یه “خواهر و برادر” . ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ایستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم ، به من گفت :”متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم ” ، و از من خداحافظی کرد

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم . من عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم .

یه روز گذشت ، سپس یک هفته ، یک سال … قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اینو میدونستم ، قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با گریه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی ، متشکرم و از من خداحافظی کرد

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم . من عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم .

نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که “بله” رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد. من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم ، اما قبل از اینکه از کلیسا بره رو به من کرد و گفت ” تو اومدی ؟ متشکرم”

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم . من عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم .

سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه ، دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود :
” تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما …. من خجالتی ام … نیمدونم … همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.

ای کاش این کار رو کرده بودم …………….. با خودم فکر می کردم و گریه !

نظر یادت نره



[ سه شنبه 21 مرداد 1393 ] [ 06:34 ب.ظ ] [ ❤ساماטּ آریـטּ❤ ] [ نظرات() ]

عشق گمشده

عشق گمشده ....


اون شب وقتی به خونه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است, لباسهام رو عوض کردم و بعد بهش گفتم: باید راجع به یک موضوعی باهات صحبت کنم. اون هم آروم نشست و منتظر شنیدن حرف های من شد. دوباره سایه رنجش و غم رو توی چشماش دیدم. اصلا نمی دونستم چه طوری باید بهش بگم, انگار دهنم باز نمی شد. هرطور بود باید بهش می گفتم و راجع به چیزی که ذهنم رو مشغول کرده بود, باهاش صحبت می کردم. موضوع اصلی این بود که من می خواستم از اون جدا بشم. بالاخره هرطور که بود موضوع رو پیش کشیدم, از من پرسید چرا؟! اما وقتی از جواب دادن طفره رفتم خشمگین شد و در حالی که از اتاق غذاخوری خارج می شد فریاد می زد: تو مرد نیستی.اون شب دیگه هیچ صحبتی نکردیم و اون دایم گریه می کرد و مثل باران اشک می ریخت, می دونستم که می خواست بدونه که چه بلایی بر سر عشق مون اومده و چرا؟ اما به سختی می تونستم جواب قانع کننده ای براش پیدا کنم, چرا که من دلباخته یک دختر جوان به اسم"دوی" شده بودم و دیگه نسبت به همسرم احساسی نداشتم....

من و اون مدت ها بود که با هم غریبه شده بودیم من فقط نسبت به اون احساس ترحم داشتم. بالاخره با احساس گناه فراوان موافقت نامه طلاق رو گرفتم, خونه, 30درصد شرکت و ماشین رو به اون دادم. اما اون یک نگاه به برگه ها کرد و بعد همه رو پاره کرد. زنی که بیش از 10 سال باهاش زندگی کرده بودم تبدیل به یک غریبه شده بود و من واقعا متاسف بودم و می دونستم که اون 10 سال از عمرش رو برای من تلف کرده و تمام انرژی و جوانی اش رو صرف من و زندگی با من کرده, اما دیگه خیلی دیر شده بود و من عاشق شده بودم.
بالاخره اون با صدای بلند شروع به گریه کرد, چیزی که انتظارش رو داشتم. به نظر من این گریه یک تخلیه هیجانی بود.بالاخره مسئله طلاق کم کم داشت براش جا می افتاد. فردای اون روز خیلی دیر به خونه اومدم و دیدم که یک نامه روی میز گذاشته! به اون توجهی نکردم و رفتم توی رختخواب و به خواب عمیقی فرو رفتم. وقتی بیدار شدم دیدم اون نامه هنوز هم همون جاست, وقتی اون رو خوندم دیدم شرایط طلاق رو نوشته. اون هیچ چیز از من نمی خواست به جز این که در این مدت یک ماه که از طلاق ما باقی مونده بهش توجه کنم.اون درخواست کرده بودکه در این مدت یک ماه تا جایی که ممکنه هر دومون به صورت عادی کنار هم زندگی کنیم, دلیلش هم ساده و قابل قبول بود: پسرمون در ماه آینده امتحان مهمی داشت و همسرم نمی خواست که جدایی ما پسرمون رو دچار مشکل بکنه! این مسئله برای من قابل قبول بود, اما اون یک درخواست دیگه هم داشت: از من خواسته بود که به یاد بیارم که روز عروسی مون من اون رو روی دست هام گرفته بودم و به خانه اوردم و درخواست کرده بود که در یک ماه باقی مونده از زندگی مشترکمون هر روز صبح اون رو از اتاق خواب تا دم در به همون صورت روی دست هام بگیرم و راه ببرم. خیلی درخواست عجیبی بود, با خودم فکر کردم حتما داره دیونه می شه. اما برای این که اخرین درخواستش رو رد نکرده باشم موافقت کردم. وقتی این درخواست عجیب و غریب رو برای "دوی"تعریف کردم اون با صدای بلند خندید گفت: به هر باید با مسئله طلاق روبرو می شد, مهم نیست داره چه حقه ای به کار می بره. مدت ها بود که من و همسرم هیچ تماسی با هم نداشتیم تا روزی که طبق شرایط طلاق که همسرم تعیین کرده بود من اون رو بلند کردم و در میان دست هام گرفتم. هر دومون مثل آدم های دست و پاچلفتی رفتار می کردیم و معذب بودیم.
پسرمون پشت ما راه می رفت و دست می زد و می گفت: بابا مامان رو تو بغل گرفته راه می بره. جملات پسرم دردی رو در وجودم زنده می کرد, از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و از اون جا تا در ورودی حدود 10متر مسافت رو طی کردیم. اون چشم هاشو بست و به آرومی گفت: راجع به طلاق تا روز آخر به پسرمون هیچی نگو! نمی دونم یک دفعه چرا این قدر دلم گرفت و احساس غم کردم. بالاخره دم در اون رو زمین گذاشتم, رفت و سوار اتوبوس شد و به طرف محل کارش رفت, من هم تنها سوار ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم. روز دوم هر دومون کمی راحت تر شده بودیم, می تونستم بوی عطرشو استشمام کنم. عطری که مدتها بود از یادم رفته بود. با خودم فکر کردم من مدتهاست که به همسرم به حد کافی توجه نکرده بودم. انگار سالهاست که ندیدمش, من از اون مراقبت نکرده بودم. متوجه شدم که اثار گذر زمان بر چهره اش نشسته, چندتا چروک کوچک گوشه چشماش نشسته بود,لابه لای موهاش چند تا تار خاکستری ظاهر شده بود! برای لحظه ای با خودم فکر کردم: خدایا من با او چه کار کردم؟! روز چهارم وقتی اون رو روی دست هام گرفتم حس نزدیکی و صمیمیت رو دوباره احساس کردم. این زن, زنی بود که 10 سال از عمر و زندگی اش رو با من سهیم شده بود. روز پنجم و ششم احساس کردم, صیمیت داره بیشتر وبیشتر می شه, انگار دوباره این حس زنده شده و دوباره داره شاخ و برگ می گیره. من راجع به این موضوع به "دوی" هیچی نگفتم. هر روز که می گذشت برام آسون تر و راحت تر می شد که همسرم رو روی دست هام حمل کنم و راه ببرم, با خودم گفتم حتما عضله هام قوی تر شده. همسرم هر روز با دقت لباسش رو انتخاب می کرد. یک روز در حالی که چند دست لباس رو در دست گرفته بود احساس کرد که هیچ کدوم مناسب و اندازه نیستند.با صدای آروم گفت: لباسهام همگی گشاد شدند. و من ناگهان متوجه شدم که اون توی این مدت چه قدر لاغر و نحیف شده و به همین خاطر بود که من اون رو راحت حمل می کردم, انگار وجودش داشت ذره ذره آب می شد. گویی ضربه ای به من وارد شد, ضربه ای که تا عمق وجودم رو لرزوند. توی این مدت کوتاه اون چقدر درد و رنج رو تحمل کرده بود, انگار جسم و قلبش ذره ذره آب می شد. ناخوداگاه بلند شدم و سرش رو نوازش کردم. پسرم این منظره که پدرش , مادرش رو در اغوش بگیره و راه ببره تبدیل به یک جزء شیرین زندگی اش شده بود. همسرم به پسرم اشاره کرد که بیاد جلو و به نرمی و با تمام احساس اون رو در آغوش فشرد.من روم رو برگردوندم, ترسیدم نکنه که در روزهای آخر تصمیم رو عوض کنم. بعد اون رو در آغوش گرفتم و حرکت کردم.
 همون مسیر هر روز, از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و در ورودی.دستهای اون دور گردن من حلقه شده بود و من به نرمی اون رو حمل می کردم, درست مثل اولین روز ازدواج مون. روز آخر وقتی اون رو در اغوش گرفتم به سختی می تونستم قدم های آخر رو بردارم. انگار ته دلم یک چیزی می گفت: ای کاش این مسیر هیچ وقت تموم نمی شد. پسرمون رفته بود مدرسه, من در حالی که همسرم در اغوشم بود با خودم گفتم: من در تمام این سالها هیچ وقت به فقدان صمیمیت و نزدیکی در زندگی مون توجه نکرده بودم. اون روز به سرعت به طرف محل کارم رانندگی کردم, وقتی رسیدم بدون این که در ماشین رو قفل کنم ماشین رو رها کردم, نمی خواستم حتی یک لحظه در تصمیمی که گرفتم, تردید کنم. "دوی" در رو باز کرد, و من بهش گفتم که متاسفم, من نمی خوام از همسرم جدا بشم! اون حیرت زده به من نگاه می کرد, به پیشانیم دست زد و گفت: ببینم فکر نمی کنی تب داشته باشی؟ من دستشو کنار زدم و گفتم: نه! متاسفم, من جدایی رو نمی خوام, این منم که نمی خوام از همسرم جدا بشم. به هیچ وجه نمی خوام اون رو از دست بدم. زندگی مشترک من خسته کننده شده بود, چون نه من و نه اون تا یک ماه گذشته هیچ کدوم ارزش جزییات و نکات ظریف رو در زندگی مشترکمون نمی دونستیم. زندگی مشترکمون خسته کننده شده بود نه به خاطر این که عاشق هم نبودیم بلکه به این خاطر که اون رو از یاد برده بودیم. من حالا متوجه شدم که از همون روز اول ازدواج مون که همسرم رو در آغوش گرفتم و پا به خانه گذاشتم موظفم که تا لحظه مرگ همون طور اون رو در آغوش حمایت خودم داشته باشم. "دوی" انگار تازه از خواب بیدار شده باشه در حالی که فریاد می زد در رو محکم کوبید و رفت. من از پله ها پایین اومدم سوار ماشین شدم و به گل فروشی رفتم. یک سبد گل زیبا و معطر برای همسرم سفارش دادم. دختر گل فروش پرسید: چه متنی روی سبد گل تون می نویسید؟ و من در حالی که لبخند می زدم نوشتم: از امروز صبح, تو رو در آغوش مهرم می گیرم و حمل می کنم, تو روبا پاهای عشق راه می برم, تا زمانی که مرگ, ما دو نفر رو از هم جدا کنه.....

نظر یادت نره



[ سه شنبه 21 مرداد 1393 ] [ 06:29 ب.ظ ] [ ❤ساماטּ آریـטּ❤ ] [ نظرات() ]

داستانی کوچک برای دلی بزرگ

داستانی کوچک برای دلی بزرگ


در یك روز بزرگ مرد بزرگ روی پل بزرگی ایستاده بود و سینه به دیوار بزرگ پل بزرگ داده بود . نگران ، نگران از تنهایی بزرگ ؛ صدایی كوچك ، سكوت بزرگ او را در هم شكست ؛ پسر كوچكی قناری كوچكی به او داد و پسر كوچك رفت و تنها گفت : آب و غذای قناری كوچك فراموش نشود ، فصل آواز بزرگ قناری نزدیك است . مرد بزرگ چمدان بزرگش و قفس كوچك قناری را بر داشت و دریك خیابان بزرك قدم گذاشت . در كوچك خانۀ بزرگ خویش را باز كرد ؛ قفس كوچك را روی میز بزرگی گذاشت ؛ مرد بزرگ رو به روی قناری كوچك نشست و از قناری كوچك قطعه ای كوچك خواست ؛ آخر زندگی مرد بزرگ ناگهان كوچك شده بود ، رو به خاموشی بزرگی بود . قناری كوچك همچنان در سكوتی بزرگ و مرد در زمانی كوچك . مرد بزرگ به قناری كوچك گفت: از من گریستن بر نمی آید اما التماس كردن می دانم مرد بزرگ كوچك شد و التماس كرد ؛ التماسی بزرگ برای قطعه ای كوچك . قناری كوچك مثل عكس یك قناری مرده در قاب كوچك قفس بود ، با غمی بزرگ ... مرد بزرگ نعرۀ بزرگی كشید ( بخوان ، بخوان ! ای پرندۀ بی ترحم وگر نه تكه تكه ات می كنم ) و مرد بزرگ دست بزرگش را روی قلب كوچكش گذاشت . قلب كوچك مرد بزرگ در  زیر سكوت بزرگ قناری كوچك پیر شد . قلب كوچك مرد بزرگ در آستانۀ ایستادن بود قفس خالی ، قناری مرده و یك سرزمین پر از قناریهای كوچك با دردهای بزرگ و مردان بزرگ با قلبهای كوچك . فصل خواندن قناریهاست  .... قناریهای كوچك آنچنان بزرگ می خوانند كه هیچ بوی تند عطری آنطور در یك فضای كوچك نمی پیچد .............

نظر یادت نره



[ سه شنبه 21 مرداد 1393 ] [ 06:26 ب.ظ ] [ ❤ساماטּ آریـטּ❤ ] [ نظرات() ]

رمـــــــــــــانـ عاشقــــــــانه

http://s5.picofile.com/file/8106018542/couple_in_love_by_love242.jpg



رمـــــــــــــانـ عاشقــــــــانه





باقی شاممون رو توی سکوت خوردیم و هیچ حرفی زده نشد ... طبق عادت همیشگیمون هر کی بشقاب خودش رو شست و بعدم برگشتیم توی پذیرایی ... اوید با یه حرکت خودشو پرت کرد روی مبل ...اگه مبل زبون داشت الان چهار تا لیچار خوشگل بارش میکرد ... 
-زدی مبلمو شکوندیا...
--نگران نباش با اینطور ضربه ها نمیشکنه...
-آوید رو مخمی بخدا.. 
بعدم نشستم کنارش و از روی میز یه هلو و یه چاقو برداشتم ...یه تیکه براش جدا کردم و زدم به چاقو و گرفتم سمت دهنش.. با تعجب به چاقوی توی دستم نگاه کرد ... 
-چیه ؟ تعجب کردی..
--نه...تعجب نکردم.. 
بعدم دهنشو باز کرد و هلو رو از روی چاقو قاپید .. دیگه بهش ندادم و یقه ش رو خودم خوردم... زدم جم تی وی ..کوزی گونی تازه شروع شده بود .. خودمو کشیدم بالاتر و با ذوق مشغول نگاه کردن شدم... این یکی از سریال های مورد علاقه م بود .. 
امروز کارا خیلی خسته م کرده بود ... هر از گاهی چشمام میومد روی هم .. ولی به زور بازشون میکردم..نمیدونم چی شد که یه دفعه چشام بسته شد و خوابم برد.. 
***
با صدای ساعت از خواب بیدار شدم..چشمام رو به زور باز کردم... نور خورشید چشمم رو زد ... چرخیدم و با دستم ساعت رو خفه کردم...خواستم بخوابم که در اتاق باز شد ... تخت بالا پایین شد ...
--ماتینا ؟!..
بی حال جوابشو با یه «هوم؟» دادم... 
--نمی خوای بیدار شی ؟ 
-نه ..میخوام بخوابم هنوز..
--نمی خوای بریم بازار واسه عروسی خواهر دوستت لباس بگیری ؟
اسم لباس که اومد مخم فعال شد .. چشمام باز شدن و نشستم روی تخت.. 
-واقعا ؟؟
با دستش موهای پخش شده توی صورتم رو زد کنار و با لبخند جوابمو داد.. 
-مرسیییییییی
از تخت پریدم پایین...خواستم از اتاق برم بیرون که .....این برای چی الان خونه س ؟؟مگه نرفته کارخونه ؟
برگشتم عقب و گفتم : نرفتی سرکار امروز ؟
از روی تخت اومد پایین و ایستاد رو به روم.. با دستش چونه م رو گرفت و چرخوند سمت ساعت دیواری بالای تخت.. جــــــــــــان ؟ ساعت سه و نیم بود... 
-من چرا اینقدر خوابیدم ؟
--حتما خسته بودی.. 
بهش نگاه کردم...نگاهِ مشکیش میچرخید توی چشمام..لبخند کوچیک روی لبشم روی اعصابم بود .. خودمو ازش جدا کردم و از اتاق زدم بیرون... حتما دیشب که خوابم برده جلو تلوزیون بلندم کرده آوردم تو اتاق ... 
آب زدم به صورتم و با صابون صورتم رو شستم...سر حال اومدم... با حوله صورتم رو خشک کردم و از دستشویی اومدم بیرون...رفتم توی آشپزخونه .. اونم توی آشپزخونه بود ... شعله گاز رو خاموش کرد و نگاهم کرد و گفت : اینم یه غذا مخصوص آوید ... 
خندیدم ... لبخند زد و دستگیره چوبی رو گذاشت روی میز... ماهیتابه رو هم گذاشت روش.. دستامو گذاشتم روی میز و خودمو کشیدم سمت ماهیتابه و توش رو نگاه کردم.. 
-چقدر زحمت کشیدی .. دستت درد نکنه..
--خواهش میکنم..
-بمیرم الهی.. چقدر سختی کشیدی تا تونستی این املت رو درست کنی ؟
--هیچی..
یه تیکه نون برداشت و توش املت گذاشت و گرفت سمتم..
--بیا عزیزم..
نمی دونم چرا اما یه دفعه ته دلم خالی شد ... شنیدن کلمه عزیزم اون هم از دهن آوید ... برا خوشآیند بود ؟!
مهبد این کلمه رو زیاد بهم گفته بود ... اما .. هیچ وقت این حس بهم دست نداده بود .. 
--نمی خوری ؟
با صداش به خودم اومدم... به دستش که هنوز جلوم بود نگاه کردم... نمیدونم چم شده بود ... لقمه رو از دستش گرفتم...خواستم بذارم توی دهنم که نتونستم.. گذاشتمش توی ماهیتابه و از جام بلند شدم و رفتم سمت اتاقم...درو نبستم...نشستم روی تخت و سرمو گرفتم بین دستام... 
--ماتینا یه دفعه چت شد ؟ من چیزی گفتم که باعث ناراحتیت شد ؟
نگاهش کردم و سرمو به نشونه ی نه تکون دادم..
نشست کنارم و گفت : پس چی شد ؟
-نمی دونم. 
--بهم نگاه کن ماتینا..
سرمو چرخوندم به سمتش و نگاهش کردم... لبخند زد و گفت : برام سخته ناراحت و گرفته ببینمت...من همون ماتینای تخس و سر و زبون دار و میخوام.. 
خنده م گرفت... پیشونیم رو بوسید و از کنارم بلند شد ... همونطور که از اتاق میرفت بیرون گفت : آماده شو بریم بیرون..
***
در خونه رو با کلید باز کردیم و اومدیم تو خونه.. سریع رفتم توی اتاق و لباسامو عوض کردم و بدون هیچ مکثی پریدم توی حمام.. یه دوش حالمو جا آورد و خستگی رو از تنم بیرون کرد ..از حمام که اومدم بیرون رفتم توی اتاق تا لباسامو بپوشم... آوید هم رفت توی حمام...لباس زیرامو که پوشیدم یه تاپ قهوه ای که رنگ و روشم داشت میرفت رو پوشیدم با شلوار سفید رنگی که تازه خریده بودم..
رفتم سمت اتاق کار اوید ... لباساشو اونجا گذاشته بود ...لباساشو با حوله ی سفید رنگشو گذاشت جلوی در حمام و تقه ای به در زدم.. شیر آب بسته شد صداش بلند شد : بله ؟؟؟؟
-لباس برات گذاشتم جلوی در حمام..من میرم بخوابم شب بخیر..
مکثی کرد و گفت : برو بخواب..شب بخیر...
رفتم توی اتاق و درو بستم..رفتم سمت تخت...دستی توی موهای مشکیم کشیدم...از نرمیشون کیف کردم...
دراز کشیدم روی تخت و چراغو خاموش کردم...ربع ساعتی غلت زدم تا خوابم برد ..
***
از شدت دل درد از خواب بیدار شدم... زیر دلم بد جور درد میکرد و تیر میکشید ..به شکم دراز کشیدم روی تخت و خواستم چشمامو ببندم که یه دفعه رادارام فعال شد ... 
از تخت پریدم پایین و چراغو روشن کردم... با دیدن دو تا لکه ی روی تخت دنیا دور سرم چرخید ... دستمو گذاشتم جلوی دهنم که جیغ نزنم... 
حالا چیکار کنم ؟......
ساعت دو و سی و پنج دقیقه ی بامداد بود... چه خاکی تو سرم بریزم ؟
از اتاق رفتم بیرون و از توی حمام وایتکس رو برداشتم و با یه کهنه افتادم به جونه تخت... اینقدر سابیدم تا تمیز شد و لکه ها رفتن... پارچه روی تخت رو برداشتم و بردم توی حمام و انداختمش کف حموم.. برگشتم توی اتاق و نگاهی به تشک انداختم..خدا رو شکر تشک کثیف نشده بود ... یه دفعه نگام افتاد به شلوارم... خدایاااااااا...هنوز 5 ساعت از خریدنش نگذشته بود .. درش آوردم و اونم انداختم کنار همون پارچه توی حموم تا فردا بشورمش.. 
توی کمد رو نگاه کردم... بسته های پد نبودن.. آآآآآآخخخخخخ..اصلا یادم نبود که تموم شده...خیر سرم قرار بود برم بخرم.. 
با زاری نشستم در حموم و سرمو گذاشتم روی پام...درد دلم دقیقه به دقیقه بیشتر میشد ... خدایا چه خاکی به سرم بریزم ؟؟
یعنی به اوید بگم ؟؟ 
حالا گیریم که گفتم..مثلا چیکار میتونه بکنه ؟
اخه نگم هم نمیشه.. کل خونه به گند کشیده میشه که.. 
دختر خجالتی ای نبودم..اما تو این یه مورد از شدت خجالت روم نمیشد حتی به اوید که روی مبل خوابیده نگاه کنم..
نشستم کنارش و آروم دستمو زدم به بازوش...
-آوید ؟ آویــــــد ؟
هیچ تکونی نخورد ...
بازم صداش زدم... اینبار فقط یه هوم کوچیک گفت..
بازم صداش کردم... ای خدا این چرا اینقدر خوابش سنگینه ؟!..
دل درد واقعا امونم رو بریده بود... بی صدا شروع کردم به گریه کردن.. صداش کردم..انگار که صای هق هق ریزمو شنید .. یه دفعه هوشیار شد و نشست روی مبل .. 
با صدای گرفته و خوابالودش اسممو صدا زد : ماتینا ؟ 
-آوی..د
با دستش لامپو روشن کرد و گفت : 
--چت شده ماتینا ؟ ببینمت..
بهش نگاه کردم.. با تعجب گفت : داری گریه میکنی ؟ چی شده ؟
خجالتم رو گذاشتم کنار و گفتم : دلم درد میکنه...
--خب بذار آماده شم بریم دکتر .. 
دستمو گذاشتم روی پاش و گفتم : نه...
--حالت خوب نیست..خودتو ندیدی .. رنگ به رو نداری.. 
-خوب میشم اوید...فقط... 
--شامم که چیز زیادی نخوردی .. نکنه مسموم شدی ؟
-اوید..هیچ کدوم اینا نیست..
چند لحظه چیزی نگفت... یه دفعه انگار فهمید چه خبره.. شونه ای بالا انداخت و از روی مبل اومد پایین.. سرشو خاروند و گفت : خب من چیکار کنم حالا ؟
-ببین من ... پد توی کمد نیست..
پوفی کرد ... هنوزم انگاری خواب بود.. 
--نمی تونی تا صبح تحمل کنی ؟؟ آخه ساعت سه شب من از کجا برات...
-نمی تونم..
دستی به ریش هاش که تازه نوک زده بودن کشید و رفت سمت اتاق...همونجا نشستم کنار مبل و سرمو گذاشت روی پتویی که روی آوید بود ... 
--تحمل کن تا برگردم... اگر خیلی درد داشتی یه قرصی چیزی بخور آروم شی..
بعدم صدای باز و بسته شدن در خونه رو شنیدم... 
نمی تونستم از جام بلند شدم.. همونجا نشستم و چشمامو بستم..و شروع کردم گریه کردن... شکمم ور فشار میدادم و گریه میکردم..نمی تونستم قرص بخورم...از بچگی عادت به قرص خوردن نداشتم...
نمی دونم چقدر گذشته بود که آوید برگشت.. فقط دیدم که نشست کنارم و گفت : ماتینا خوابیدی ؟
سرمو بلند کردمو با چشمای سرخم بهش نگاه کردم.. اشکام رو پاک کرد و گفت : بیا برات گیر اوردم..برو..
به بسته ی پد جفتم نگاه کردم... یه دفعه داغ شدم... از خجالت نمی تونستم سرمو بلند کنم.. سریع از روی زمین قاپیدمش و پریدم 

از دستشویی که اومدم بیرون رفتم توی اتاقم و اینبار خیلی آروم دراز کشیدم روی تخت...آوید اومد تو اتاق و یه قرص و یه لیوان آب گذاشت جفتم و گفت : اگه دیدی حالت خوب نشد اینو بخور...اگرم خواستی بیا بریم دکتر..
-اوکی..
دیگه چیزی نگفت و از اتاق رفت بیرون...پتو رو کشیدم روی خودم و بدون اینکه قرص رو بخورم خوابیدم...
***********
«آوید»
با تیری که گردنم کشید از خواب بیدار شدم...دیگه به این دردای اول صبحم عادت کردم... با دستم گردنم رو ماساژ دادم و از جام بلند شدم... به ساعت بزرگ توی پذیرایی نگاه کردم... 9 و نیم بود.
هول هولکی چند تا مشت آب پاشیدم توی صورتم و با حوله خشکش کردم.. رفتم توی آشپزخونه و بعد از خوردن یه بسکوییت رفتم تا یه سری به ماتینا بزنم... 
در اتاق باز بود.. رفتم توی اتاق...به روی شکم دراز کشیده بود روی تخت... خواب بود ..اما اخماش تو هم بودن... 
ناخودآگاه لبخند زدم و نشستم پایین تخت...به چهره ش که نیمش رو موهاش گرفته بودن نگاه کردم.. به جرئت میتونستم بگم یباترین دختری بود که به عمرم دیده بودم.. درسته اوایل برام مهم نبود اما...حالا مهم بود ؟!.. آوید به خودت بیا... نه تو این دختر رو دوست داری نه این دختر تو رو... 
سرمو چند بار تکون دادم.. سرمو بردم جلو و بینیم رو چسبوندم به موهاش... بوی شامپو سدر پیچید توی بینیم...
با ل/ذ/ت چشمامو بستم و بازم بو کشیدم... یهو چشام باز شد ... این کارا یعنی چی ؟ سریع خودمو کشیدم عقب و سریع از اتاق زدم بیرون...
خودمو پرت کردم روی مبل...یهو یاد حرف ماتینا افتادم که گفت « زدی مبلمو شکوندی »
لبخند زدم و با دستم کنترل تی وی رو برداشتم و چرخیدم توی کانالها.. خوردم به جم تی وی و نشستم پای سریالی که هیچی ازش نمی دونستم..
چشمام به تلوزیون دوخته شده بود ..اما فکرم جای دیگه چرخ میزد.....
***
از خواب که بیدار شدم حالم بهتر شده بود ....دلم درد میکرد...اما نه به شدت شب قبل...
بعد از شستن دست و صورتم رفتم توی پذیرایی ... آوید دراز شده بود روی مبل و داشت شمیم عشق نگاه میکرد ... 
-سلام...
انگار که تو این دنیا نبود ...چون با صدام شیش متر پرید هوا...
-چی شد ؟
--سلام صبح بخیر..
-ترسوندمت ؟
--نه..
بعدم از جاش بلند شد و رفت توی اتاق...رفتم تو آشپزخونه و نون و پنیر ساندویچی درست کردم و آروم شروع کردم به خوردن... 
چند دقیقه ای گذشته بود که آوید از اتاق اومد بیرون... لباس پوشیده بود...
با تعجب گفتم : کجا میری ؟!..
--تا یک ساعت دیگه میام... میرم ماشینو از دوستم بگیرم...
-باشه..
از خونه رفت بیرون... یه لیوان چایی شیرین پشت ساندویچ پنیرم خوردم و لیوان رو گذاشتم توی سینک ...
رفتم توی اتاق ... یه بار دیگه نگاهی به تخت انداختم...خداروشکر دیگه کثیف نشده بود ... 
لباسی که دیشب خریده بودیم رو از توی جعبه درآوردم و پوشیدمش و ایستادم جلوی آیینه قدی توی اتاق...از دیدن خودم توی اون لباس کیف کردم... 
یه لباس فیروه ای رنگ که سر یکی از شونه هاش بند میخورد که سر شونه ش گل کار شده بود ... تا سر زانو بود و از کمر به پایین هم کش گذاشته بودن و جمع شده بود ... مدلشو خیلی دوست داشتم..کت و شلوار آوید رو هم از توی جلدش دراوردم و گرفتم جفت خودم... 
چقدر سختی کشیدم تا تونستم راضیش کنم اینو بخره....
تو حال و هوای خودم بودم که در اتاق باز شد و آوید اومد تو...
نگاه تحسین آمیزش روی من بود...کتش رو گذاشتم روی تخت و سعی کردم بهش لبخند بزنم..
اونم لبخندی زد و در حالی که یه ابروشو کمی داده بود بالا گفت : چه بهت میاد ...
دستی به لباسم کشیدم و گفتم : آره خیلی...
موبایل و کیف پولشو گذاشت روی پا تختی و همونطور که دکمه های پیرهنش رو باز میکرد از اتاق رفت بیرون..
سریع لباسامو عوض کردم و رفتم بیرون... کتابی توی دستش بود و داشت نگاهش میکرد ... نشستم کنارش و سرمو گذاشتم روی شونه ش و گفتم : این کتابه چیه ؟!..
جلدش رو بهم نشون داد...قورباغه رو قورت بده...
لبامو جمع کردم و گفتم : چه اسم مضخرفی...
خندید و در حالی که بوسه ای میزد روی موهام گفت : کافیه فقط یه بار بخونیش...
-قشنگه ؟
--رمان که نیست میپرسی قشنگه...یه کتاب روانشاسیه... بخونیش بد نیست..
کتابو از دستش قاپیدم و گفتم : حتما...
خندید و از کنارم بلند شد و رفت سمت تلفن و با لحن بامزه ای گفت : بازم پیتزا ؟
خندیدم و سری تکون دادم..
  دلم نمی خواست از بیرون غذا بگیریم...اما حالمم چندان خوب نبود که بتونم برم تو آشپزخونه.... غذامون رو که خوردیم ظرفا رو گذاشتم توی ماشین ظرف شویی ... تلفن خونه زنگ خورد...آوید جواب داد.. چند دقیقه ای گذشت که اومد تو آشپزخونه و گوشی رو داد دست من...
آوید : آوینه...
گوشی رو ازش گرفتم ..
-بله ؟
آوین : سلام ماتینا ...خوبی ؟
-سلام عزیزم...ممنون خوبم ...تو خوبی ؟
آوین : مرسی گلم... حالت از دیشب بهتر شده ؟
-دیشب ؟!!!
آوین : آره دیگه... 
-تو از کجا خبر داری ؟
آوین : وا ... آوید یشب ساعت دو سه شب بود اومد در خونه مون میگه یه بسته پد بده...
-آهان...خوبم ..خوبم..
آوین : خدارو شکر ..خواستم ببینم خوب شدی یا نه ..
-مرسی گلم خوبم... 
آوین : ماتینا کیمیا داره میاد پیشم ...پاشو بیاد پیشم..
-سرم شلوغه عزیزم...چند روز دیگه عروسی خواهر دوستمه...میخوام برم بازار کفش بخرم...
آوین : ای جـــــــــــــــونم... خب بذار فردا با هم بریم... میدونی که من عاشق خریدم...
-خیل خب باشه عزیزم..
آوین : خب اوکی...من برم حمام که الاناس که کیمیا بیاد ...
-اوکی عزیزم...
آوین : بای..
تلفنو قطع کردم و گفتم : تو دیشب رفته بودی پیش آوین ؟
نگام کرد و گفت : پس انتظار داشتی نصفه شب چیکار کنم ؟
سرمو انداختم پایین و آروم گفتم : هیچی..
از کنارش رد شدم و رفتم تو اتاق تا یکم بخوابم... خیلی آروم دراز کشیدم روی تخت..هنوز چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که آوید اومد تو ... برگشتم و نگاهش کردم ...
آوید : میگم ماتینا...
-هوووووم ؟
آوید : اممم...هیچی...
بعدم سریع از اتاق رفت بیرون ...وا این پسره چرا اینطوریه ؟

ادامه دارد ...



[ دوشنبه 20 مرداد 1393 ] [ 08:44 ب.ظ ] [ ❤ساماטּ آریـטּ❤ ] [ نظرات() ]

داستان عاشقانه بسیار زیبا و غمگین

داستان عاشقانه بسیار زیبا و غمگین ( حتما بخوانید )

http://www.eshghentezar.com/imgcenter/uploads/1391450854.jpg


دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.
در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.

ادامه در لینک زیر


دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.
در 19 سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.
روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد.
دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود.
دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد.
زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست… و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد.

ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت.. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید.
زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و 20 درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟
پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد.
چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت.
مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای من نگهدارید؟
پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.

مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش یک ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره چیست؟
مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را از کجا پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم.
پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟
پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟
کاغذ به زمین افتاد. رویش نوشته شده بود::

معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد.




کیارش و ساناز






این دو فرد عاشق یه چند سالی بود که با هم دوست بودنند و خیلی هم دیگرو دوست داشتند اینا خیلی کم همدیگرو می دیدند چون مادر پدر دختره خیلی بهش گیر می دادند و خیلی بهش حساس بودند و نمیذاشتند زیاد بره بیرون . یک روز پدر دختره می فهمه که دخترش (ساناز) دوست پسر داره و گوشیشو ازش می گیره یه چند روزی هم از خونه نمی زاره بره بیرون . دوست پسرساناز (کیارش) می بینه که گوشی ساناز چند روزیه که خاموشه و خبری ازش نیست کیارش دیونه می شه نمی دونه چی کار کنه بعد به ذهنش می زنه ومیگه برم جلوی مدرسه شاید بتونم ببینمش ودلیل رو ازش بپرسم ولی هر وقت می رفت جلوی مدرسه می دید که ساناز زودتر زنگشون خرده و پدرش اومده دنبالش رفته تا یه روزی زود تر میره و می بینه ساناز جلوی در مدرسه وایستاده و منتظر باباشه میره نزدیک که باهاش صحبت کنه از این طرف شانس بد پسره بابای دختره می یاد و ساناز سوار ماشین میشه و میره کیارش تا یک ماه نتونست ببینتش تا یک روز ساناز کلاس تقویتی تو مدرسه داشت که کیارش رفت دید که ساناز با دوستاش داره میره ساندویچی وبرای ناهارشون ساندویچ بگیرن وقتی که ساناز وارد ساندویچی شد کیارش هم رفت تو ساناز وقتی کیارشو دید زبونش بند اومد وجریان رو واسه کیارش تعریف کرد و گفت:((کیارش بابام همه چیزو فهمیده و گوشیمو گرفته و سیم کارتو در آورده به خدا من تو این چند ماه می خواستم بهت زنگ بزنم و بگم ولی نمی تونستم . تو اگه بتونی یه سیم کارت بدی خوب میشه چون بابام سیم کارتمو گرفته من هم نمی تونم برم سیم کارت بگیرم  ))بعد پسره کیارش خیالش راحت می شه و می ره براش یه سیم کارت می خره بعد دو سه روز بعد وقتی که کیارش با خواهرش تو خیابون می گشت یک دفعه سانازو با, بابا و مامانش وبرادر کوچیکش رو می بینه و چشش تو چش ساناز می افته ساناز یه لبخند بهش می زنه و کیارش به خواهرش می گه بیا بریم من سیم کارتو به ساناز بدم بریم خواهرش می گه دیونه شدی می خوای پیش بابا مامانش بدی ؟مگه مغز خر خوردی ؟ سیم کارتو بده من یه طوری خودم می دم اون موقع ساناز خواهر کیارشو می شناخت و به طور دوستانه می ره به طرف ساناز و باهاش احوال پرسی می کنه و به طوری که بابا و مامان ساناز نفهمه سیم کارتو بهش می ده بعدچند ساعت بعد ساناز به کیارش زنگ می زنه و با کیارش یه ساعتی صحبت میکنه و به کیارش می گه گلم امکان داره من فردا یا پس فردا برم خونه ی دایم بعد از اونجا بهت زنگ می زنم که بریم بیرون . بعد 2روز ساناز به کیارش زنگ می زنه و می گه من خونه ی داییم هستم  من با دختر داییم به هوای جزوه دادن به دوستش میایم با ماشین دنبالت،تو بیا تو خیابون .... کنار....واستا تا بیاییم برداریمت .کیارش باخوشحالی میره وحاضر میشه ومیره سره قرار بعد یه چند دقیقه ای  ساناز با دختر دایش میان دنبالش و میرن یه کافی شاپ پس از نیم ساعت پدر ساناز به دختر دایی ساناز زنگ می زنه و میگه کجا هستین زود بیایین خونه که باهاتون کار دارم ساناز با کیارش هنوز صحبتاشون تموم نشده بود که زود پاشدن و رفتن کیارش وساناز از شانس بدی که داشتن خیلی ناراحت بودن خلاصه ساناز با دختر داییش میرن خونه کیارش هم باناراحتی میره خونه بعد یک ساعتی ساناز زنگ میزنه و به کیارش میگه:((بابام شک کرده بود کم مونده بود از بیرون رفتنم محروم بشم ولی خطر رفع شد.بازم ماباید خیلی مراقب باشیم چون اگه بابام بفهمه برای هر دومون خطر ناکه))کیارش هم میگه باشه ولی تو باید مراقب باشی بابات از سیم کارت باخبر نشه چون اون از همه مهم تره .

فردای اون روز ساناز گو شیشو تو خونه جا میزاره ومیره بیرون وقتی میاد گوشیشو برداره می بینه سیم کارت تو گوشی نیست گوشی هم قفل شده ومیره پیش باباش میگه بابا سیم کارت ماله دوستم نگاره دیروز که گوشیمو برده بودم مدرسه نگار سیم کارتو انداخت رو گوشی من بعد یادش رفته بود برداره مونده منم متوجه نشده بودم آوردم دیدم سیم کارت مونده رو گوشیم باباش که فهمید دروغ و شماره های گوشی رو برداشته بود خودشو میزنه اون راه و میگه این سیم کارتو از هر کسی گرفتی برو بده به خودش .

کیارش هم از این طرف هی زنگ میزنه و می بینه در دست رس نیست دلش شور میزنه و نگران میشه تو این لحظه ساناز زنگ میزنه و قضیه رو واسه کیارش تعریف می کنه.

کیارش  به ساناز می گه :((ساناز باید ببینمت و یه سیم کارت دیگه بهت بدم 100%بابات شماره سیم کارت برداشته ,یه کادو گرفتم اونم بهت بدم.))سانازم قبول میکنه وبعدفردای اون روزمیره خونه ی دختر دایش وقتی که ساناز می خواست به کیارش زنگ بزنه قبل ساناز بابای ساناز به کیارش زنگ میزنه !بعد هرچی از دهنش در میاد به کیارش میگه و تهدیدش میکنه ومیگه اگه یک بار دیگه به ساناز زنگ بزنی من می دونم باتو چیکار کنم امروزم سیم کارتو از ساناز می گیرم و می دمت دست پلیس خلاصه کیارش از ترسش نمی دونه چیکار کنه و به ساناز  زنگ میزنه و داستان رو تعریف میکنه و میگه سیم کارتو بشکونش امروز آخرین روز ماست مثل اینکه قسمت نیست ما همدیگرو ببینیم  . سانازم با استرسی که داشت  با ناراحتی فراوان سیم کارتو میشکونه و با گوشی دختر داییش زنگ میزنه و آخرین حر فاشونو بهم میزنن .

 

کیارش از این ناراحت وبا گریه با ساناز صحبت میکنه

 

کیارش :((ساناز ناراحت نباش انشاالله درست میشه هر طور که شده ما بهم می رسیم من هرطوری که شده تسلیم نمی شم وواجبم باشه میام با بابات صحبت می کنم ))

ساناز:(( نه کیارش وضع رو از این که هست بدتر نکن ما بهم نمی رسیم منو از ذهنت پاک کن  من لایق تونیستم ما خیلی سعی کردیم به هم برسیم ولی نشد ولی اینو بدون هرگز از یادم نمیری ودوست دارم))

کیارش :((نه سانازمن ولت نمی کنم چرا نمی فهمی من دوست دارم عاشقتم نه من ولت نمی کنم))

ساناز:((کیارش بابام اومد دنبالم خدا حافظ ))وبدونه این که با کیارش خداحافظی کنه تلفنو قطع میکنه

بعد از اون تماس دیگه با هم حرف نزدیم روزها کارم این بود که برم جلو در مدرسه منتظرش بشینم ولی باز هم خبری ازش نشد ارتباطم بالکل باهاش قطع شده بود . أعصابم بهم ریخته بود دلم شکسته بود عقلم به جایی نمی رسید تا یاد دختر داییش افتادم که آخرین بار از گوشیش تماس گرفته بود . زنگ زدم گفتم کیارش هستم می خواستم بدونم خبری از ساناز نداری اون بهم گفت یه قرار بذاریم براتون می گم این شد که همون کافی شاپ دفعه قبل که با ساناز اومده بود قرار گذاشتیم . اون بهم گفت که پدر سارا انتقالی گرفته و سارا رو از این شهر برد تا شما رو فراموش کنه . إنگار آب یخی رو تنم ریخته باشند إحساس کردم که سرم گیج می ره با خودم گفتم یعنی همه چیز تموم شد به همین راحتی . با صدای بهار دختردایی ساناز به خودم اومدم که می پرسید حالتون خوبه ؟ نفهمیدم چطور خداحافظی کردم و رفتم ، چند روزی گذشت و من همش با خودم می گفتم که حتما فرصتی پیدا کنه بهم زنگ می زنه ولی این تنها خیالات عاشقانه من بود . چند روز بعد بهار دختردایی ساناز زنگ زد گفت نگرانتون شدم اون روز خیلی حالتون بد بود . من که تازه احساس کردم بغض بدی گلویم را می فشارد ناخوداگاه زدم زیر گریه ، بهار همش سعی می کرد آرومم کنه گفت اگه قسمت باشه اون سر دنیا هم که بره باز بهم می رسین . بهار دختر معقول. و مهربانی بود می دونست با حرفاش چطوری آدم رو آرام کنه یک سالی از ساناز بزرگتر بود، دو سالی از من کوچکتر . تا مدتی که از ساناز خبر نداشتم با بهار در تماس بودم خیلی دلم می خواست بدونم ساناز چیکار می کنه و چرا تا حالا زنگ نزده . روزها از پس هم گذشت و خبری از ساناز نشد غبار زمانه  التهاب  عشقم را فرو نشاند از قدیم گفتند عشقهای اتشین زود فرو می نشیند دیگر ساناز خاطره ای بود در دوردستهای ذهنم شاید پدر ساناز این موضوع را می دانست که دخترش را از این مهلکه نجات داد . گذشت تا یک روز بهار خبر ازدواج ساناز را به من داد بیچاره نمی دانست چگونه بگوید که ناراحت نشوم . ولی من که دیکی آن تب و تاب را نداشتم تنها گفتم :مبارک باشد . بهار گفت : چه شد تو که عاشق سینه چاکش بودی چگونه اینقدر بی تفاوتی ؟ گفتم مرز بین عشق و هوس به مانند تار مویی است که تنها با گذر زمان تفاوت این دو را می فهمی . در این مدت عشق جلو چشمانم بود ولی نمی دیدم تنها کسی که به فکرم بود و دلسوزم بود تو بودی بهارم تو خود جلوه عشقی و من امروز دلم را به دریا زدم و احساسم را گفتم می دانم شاید این حس یکطرفه باشد و تو را برای همیشه از دست دهم ولی این حرفها همانند بغضی گلویم را می فشرد . اشک در چشمان بهار حلقه زد و بی آنکه کلامی بگوید و مرا از این تلاطم بیرون بیاورد رفت و من با خود اندیشیدم که این آخر داستان من است . چهار سال گذشت امروز من و بهار تولد یک سالگلی فرزندمان نسیم را جشن می گیریم . بعدها بهار برایم گفت که او نیز عاشقم بوده و تنها بخاطر اینکه نمی خواسته مانعی بر سر راه عشق من و ساناز باشد هیچگاه حرفی به میان نیاورده . اخرین باری که ساناز را دیدم روز عروسیمان بود . در کنار شوهرش خوشبخت به نظر می رسید شاید با آمدنش به جشن ما می خواست به من بفهماند که کیارش تنها خاطره ای از گذشته هاست . تنها جمله ای که ساناز در آن روز به من گفت این جمله بود : از دل برود هر آنکه از دیده برفت .



[ شنبه 18 مرداد 1393 ] [ 09:58 ب.ظ ] [ ❤ساماטּ آریـטּ❤ ] [ نظرات() ]

شکلک برای وبلاگ


....................................................................................@@@@@..
..........................................................................................@........
.........................................................................................@........
.........................................................................................@.......
.........................................................................................@........
........................................................................................@.......
..................................................................................@@@@@..
.....................................@@@.......@@@...................................
...................................@@@@.....@@@@.............................
..................................@@@@@..@@@@@..........................
...................................@@@@@@@@@@........................
....................................@@@@@@@@@......................
.......................................@@@@@@@.....................
.........................................@@@@@.....................
............................................@@@.....................
..............................................@.....................
..................................................................
.........@................@.................................
.........@................@..............................
.........@................@............................
.........@................@..........................
..........@..............@........................
...........@............@......................
.............@........@...................
...............@@@....................

ادامه مطلب

[ سه شنبه 24 تیر 1393 ] [ 08:17 ب.ظ ] [ ❤ساماטּ آریـטּ❤ ] [ نظرات() ]

در عشق تو...



در عشق رویایی تو میسوزم
فشارسنگین احساسم تمام قلبم را می فشارد دلم تنگ تنگ تنگ توست 
ازچشمانم مدام وبی دلیل اشک سرازیراست
دستانم یخ زده اند
دلشوره دارم 
 منتظرم 
گویی گمشده ای دارم که باید پیدایش کنم
بدون او آرام و قرارندارم 
همه می گویند درمانی ندارم جزتو        
عشق من
آمده ام تا مداوا کنی این درد بی درمان را    
ای مرهم تمام دردهای من
بـــــــ*اران




[ جمعه 20 تیر 1393 ] [ 03:27 ب.ظ ] [ ❤ساماטּ آریـטּ❤ ] [ نظرات() ]

پلــــــــــــــــــــه

                                         ╬♥═╬
                                         ╬═♥╬
                                         ╬♥═╬
                                         ╬═♥╬
                                         ╬♥═╬
                                         ╬═♥╬
                                         ╬♥═╬
                                         ╬═♥╬
                                         ╬♥═╬
                                         ╬═♥╬
                                         ╬♥═╬
                                         ╬═♥╬
                                         ╬♥═╬
                                         ╬♥═╬ 

ادامه مطلب

[ شنبه 10 اسفند 1392 ] [ 08:32 ب.ظ ] [ ❤ساماטּ آریـטּ❤ ] [ نظرات() ]

دلتنگی...


خاک بر سرِ تمامِ این کلمات
اگر تو از میانِ تمامشان
نفهمی من دلتنگم . . . !
.
.
.
میـــــــ ـان دِلتَنگــــــی هایَــــــم باشــ ـــــــ تا فَراموشَـــ ـــت نَکُــــــنَم…
تا بــــه یاد داشـــ ـــته باشَمَـــــت…
تا بویَـــ ــــت را حِــس کُنَـــــــم…
تا بِــــــ ـدانَــــم که هَستـ ـــــی…
تَـــــــ ـمامِ دُنیـــ ــــام قَلبَــــمه…
دنیـــ ــــام باشــــ ـــه واسه تــ ـــــــو…
تا بِدانــــ ـــی میانِ ثانیــــ ـــه هایِ دِلتَنگیـــــهامـــ تــــــو وجــــــ ــــود داریــــ ـــ….
فَــقَط تـــ ــــو
.
.
.
رسم ” خوب ” ها همین است
حرف آمدنشان شادت می کند
و حرف رفتنشان با دلت چنان می کند
که هنوز نرفته،
دلتنگشان می شوی . . .
.
.
.
آرام بگیر دلم …
تنگ نشو برایش …
مگر نشنیدی جمله ی آخرش را !
“چیزی بینمان نبوده”
.


ادامــــــــه حرفام...

[ شنبه 3 اسفند 1392 ] [ 12:23 ب.ظ ] [ ❤ساماטּ آریـטּ❤ ] [ نظرات() ]

دلگیــــــرم...

 

دلگیرم از دنیآ و روزگآرش از بی کسی هآ و سکوت هآ! این منم که اینگونه خسته ام منی که همیشه خوب بودم و خندآن منی که خنده هآیم مثآلی بود به مثآل ضرب المثل! نمی توآنی بفهمی و البته عجیب هم نیست برآیم! چون “تـو”، “من” نیستی! پس لطفا قضآوتم نکن…



[ شنبه 3 اسفند 1392 ] [ 11:57 ق.ظ ] [ ❤ساماטּ آریـטּ❤ ] [ نظرات() ]

به سلامتی دخترایی که ...

http://www.up2.98ia.com/images/55312010179092178395.jpg

 

به سلامتی اون دخترایی که وقتی باهات میان بیرون خودشونن!
همونایی که یه خروار آرایش نمیکنن چون خودشونو قبول دارن!
همونایی که مدل ماشینت یا داشتن ماشینت براشون مهم نیس!
چون خودتو میخوان نه چیز دیگه ای...!
همونایی که کتونی میپوشن چون براشون اختلاف قدشون باهات مهم نیس!
همونایی که انقده شعورشون میرسه میس نندازن و گدایی شارژ نکنن!
همونایی که کلاس الکی نمیزارن...!
نقش نمیخوان بازی کنن...!
آره!همین دخترا که حتی اگه خیلیم کم باشن اما بازم دخترایی هستن که خیلی ارزش دارن!!!



[ شنبه 3 اسفند 1392 ] [ 11:49 ق.ظ ] [ ❤ساماטּ آریـטּ❤ ] [ نظرات() ]

مرور خاطرات

 

گاهی به گذشته خیره می شویم و خاطرات را مرور می کنیم ...
می فهمیم خیلی چیزها را جا گذاشته ایم !
مهربانی را ... !
عشق را ... !
لبخند را ... !
شادی های بی دلیل را ... !
و یا حتی کسی را ... !
خسته، دلگیر، غمگین و پریشان از چیزهایی که دیگر نیست و هستیم ...
امـــا
هنوز هم خوب می دانیم،
خوب می دانیم
آخرش روزی می رسد که به این دلتنگی ها پایان دهد ...
روزی که دوباره عشق و شادی را به همراه دارد ...


.......

پ.ن:
ممکن است این دلتنگی ها به خاطر تغییر شخصیتی و یا فراق از خانواده، رفیق و یا هر کس که دوستش داریم باشد ...




[ پنجشنبه 1 اسفند 1392 ] [ 06:22 ب.ظ ] [ ❤ساماטּ آریـטּ❤ ] [ نظرات() ]

اثبات دوست داشتن



اثبات دوست داشتن فقط حرف های عاشقانه نمی خواهد !
یک دل ساده می خواهد و یک دنیا مهربانی !
وقتی ثانیه های عمرت را خرج نگاه مهربانش کردی، خرج خنداندن و شاد کردن دلش...
آنوقت عاشقانه ها می شود شانه هایت !
همانجایی که حاضرست جان دهت، وقتی که سر می گذارد...




[ پنجشنبه 1 اسفند 1392 ] [ 06:18 ب.ظ ] [ ❤ساماטּ آریـטּ❤ ] [ نظرات() ]

پسرک شیطون و خدا

 http://static.mihanblog.com//public/user_data/user_files/58/171879/matalebeziba/boyfan.matalebeziba.ir.jpg

کودکی به مامانش گفت: من واسه تولدم دوچرخه می‌خوام...
بابی پسر خیلی شری بود و همیشه اذیت می کرد...
مامانش بهش گفت: آیا حقته که این دوچرخه رو واسه تولدت بگیریم؟
بابی گفت: آره.
مامانش بهش گفت: برو تو اتاق خودت و یه نامه برای خدا بنویس و ازش بخواه به خاطر کارای خوبی که انجام دادی بهت یه دوچرخه بده.
نامه شماره یک
سلام خدای عزیز
اسم من بابی هست. من یک پسر خیلی خوبی بودم و حالا ازت می خوام که یه دوچرخه بهم بدی.
"دوستدار تو - بابی"
بابی کمی فکر کرد و دید که این نامه چون دروغه، کارساز نیست و دوچرخه ای گیرش نمیاد. برای همین نامه رو پاره کرد.
نامه شماره دو
سلام خدا
اسم من بابیه و من همیشه سعی کردم که پسر خوبی باشم. لطفاً واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده.
"بابی"
اما بابی یه کمی فکر کرد و دید که این نامه هم جواب نمیده، واسه همین پاره اش کرد.
نامه شماره سه
سلام خدا
اسم من بابی هست. درسته که من بچه خوبی نبودم ولی اگه واسه تولدم یه دوچرخه بهم بدی قول می دم که بچه خوبی باشم.
"بابی"
بابی کمی فکر کرد و با خودش گفت که شاید این نامه هم جواب نده، واسه همین پاره اش کرد. تو فکر فرو رفت، رفت به مامانش گفت که می خوام برم کلیسا...
مامانش دید که کلکش کار ساز بوده، بهش گفت خوب برو ولی قبل از شام خونه باش.
بابی رفت کلیسا، یه کمی نشست وقتی دید هیچ کسی اونجا نیست، پرید و مجسمه مریم مقدس رو دزدید و از کلیسا فرار کرد...!
بعدش مستقیم رفت تو اتاقش و نامه جدیدش رو نوشت.
نامه شماره چهار
سلام خدا !!

مامانت پیش منه! اگه می خواهیش، واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده.
"بابی"



[ پنجشنبه 1 اسفند 1392 ] [ 06:15 ب.ظ ] [ ❤ساماטּ آریـטּ❤ ] [ نظرات() ]

❤ ❤ شب زفاف و دانستنی هایی در مورد آن ❤ ❤

[ سه شنبه 8 بهمن 1392 ] [ 03:13 ب.ظ ] [ ❤ساماטּ آریـטּ❤ ] [ نظرات() ]

❤ تصـــاویر عـــاشقانه ❤

[ دوشنبه 7 بهمن 1392 ] [ 10:26 ق.ظ ] [ ❤ساماטּ آریـטּ❤ ] [ نظرات() ]

تصویری از بهشت توصیف شده در قرآن

[ دوشنبه 7 بهمن 1392 ] [ 10:12 ق.ظ ] [ ❤ساماטּ آریـטּ❤ ] [ نظرات() ]

اگــــــر...

اگر کسی دیوونت بود تو عاشقش باش


اگر عاشقت باشه تو دوستش داشته باش


اگر دوستت داشته باشه بهش علاقه نشون بده
 

اگر بهت علاقه نشون داد فقط لبخند بزن


اینطوری وقتی همیشه یک پله ازش عقب باشی


اگر یه وقت خسته شد و یک پله جا موند تازه میشین مثل هم…



 



[ جمعه 4 بهمن 1392 ] [ 06:50 ب.ظ ] [ ❤ساماטּ آریـטּ❤ ] [ نظرات() ]

چه ساده از کنارم گذشتی...!

چقدر دوست داشتم یک نفر از من می پرسید:



چرا نگاه هایت آنقدر غمگین است؟



چرا لبخندهایت آنقدر تلخ و بیرنگ است؟



اما افسوس که هیچ کس نبود ...



همیشه من بودم و تنهایی پر از خاطره ...



آری با تو هستم ...!



با تویی که از کنارم گذشتی...



و حتی یک بار هم نپرسیدی،



چرا چشمهایم همیشه بارانی است...!!





[ جمعه 4 بهمن 1392 ] [ 06:46 ب.ظ ] [ ❤ساماטּ آریـטּ❤ ] [ نظرات() ]

عشـــق

برای عشق تمنا کن ..................ولی خار نشو.

برای عشق قبول کن.................. ولی غرورتت را از دست نده .

 برای عشق گریه کن................. ولی به کسی نگو.

برای عشق مثل شمع بسوز......... ولی نگذار پروانه ببینه.

برای عشق پیمان ببند ...............ولی پیمان نشکن .

 برای عشق جون خودتو بده......... ولی جون کسی رو نگیر .

 برای عشق وصال کن.................. ولی فرار نکن .

 برای عشق زندگی کن ................ولی عاشقونه زندگی کن .

برای عشق بمیر.......................... ولی کسی رو نکش .

 برای عشق خودت باش ...............ولی خوب باش



[ جمعه 4 بهمن 1392 ] [ 01:55 ب.ظ ] [ ❤ساماטּ آریـטּ❤ ] [ نظرات() ]

❤بعضی وقت ها❤

  بـعـضـــــــی وقـــــــــت هـــا 

 خـــــــــداحـــــافــــــظ  یـعـنـــــــــــی: 

 نــــــــــــذار بــــرم.........

 یـعـنــــــــــــی:

بـــــــــــرم  گـــــــردون....... 

یـعـنــــــــــــــی:

سـفــــــــت بـغـلـم  کــــــن..

و سـرمـــــــــو مـحـکـــــــــم بـچـسـبـون 

بـه سـیـنـه ات و بـگــــــو:

خــــــــــــــــــداحـــــــــــافـــــــــظ

و کـوفـت....

خـــــــــــــــــداحــــــــــــافـــــــــظ

و زهـــــــــــر مــار..

بـیـخــــــــــــود  کـــــــــــردی  مـیـگــــــــــی

خـــــــــــــــداحــــــــــــافــــــــــظ!

دفـعــــــه آخــــــــــرت

بــــاشـــــه !!    

   تو   مــــال خــــــــــودمــــــــی. 

 

 



[ دوشنبه 23 دی 1392 ] [ 12:19 ب.ظ ] [ ❤ساماטּ آریـטּ❤ ] [ نظرات() ]

❤همه کس❤

یادت باشه وقتی واسه کسی همه کس شدی

 

اون کس بعد از تو خیلی بی کسه

 

یا برای کسی همه کس نشو

 

یا اگه شدی به فکر بی کسی هاش هم باش!

 



[ دوشنبه 23 دی 1392 ] [ 12:14 ب.ظ ] [ ❤ساماטּ آریـטּ❤ ] [ نظرات() ]

❤دور نشو❤

 

گـ ـاه کوچـ ـکـ ـم میبـ ـینـ ـی و گـ ـاه بـ ـزرگ

 

نــ ـه کوچـ ــکـ ـم و نـ ـه بــ ـزرگ

 

خـ ـودت هسـ ـتی کـ ـه دور می شـ ـوی و نزدیـ ـک



[ دوشنبه 23 دی 1392 ] [ 12:11 ب.ظ ] [ ❤ساماטּ آریـטּ❤ ] [ نظرات() ]

از خــــود گـــذشتگی



مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند.آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.

زن جوان: یواش تر برو، من می ترسم.
مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره.
زن جوان: خواهش میکنم ، من خیلی می ترسم.
مرد جوان: خوب، اما اول باید بگی که دوستم داری.
زن جوان: دوستت دارم، حالا میشه یواش تر برونی.
مرد جوان: منو محکم بگیر.
زن جوان: خوب حالا میشه یواش تر بری.
مرد جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری، آخه نمیتونم راحت برونم، اذیتم میکنه.

روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت. مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود. پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند. دمی می آید و بازدمی میرود. اما زندگی غیر از این است و ارزش آن در لحظاتی تجلی می یابد که نفس آدمی را می برد.



[ جمعه 20 دی 1392 ] [ 08:08 ب.ظ ] [ ❤ساماטּ آریـטּ❤ ] [ نظرات() ]

تصاویر متحرکــــ عاشقانه

[ یکشنبه 17 شهریور 1392 ] [ 10:03 ب.ظ ] [ ❤ساماטּ آریـטּ❤ ] [ نظرات() ]

واسه دخمل ها

[ جمعه 15 شهریور 1392 ] [ 07:47 ب.ظ ] [ ❤ساماטּ آریـטּ❤ ] [ نظرات() ]

عکس های بسیار زیبا از نی نی های ناز و خوشگل

منـــ خودمـــ عاشقـــ نیـــ نیـــ ها هستمــــ

 

http://selective.ir/wp-content/uploads/2011/12/1316666562parents_07.jpg


نترســ کلیکـــ کنـــ

[ شنبه 12 مرداد 1392 ] [ 02:35 ب.ظ ] [ ❤ساماטּ آریـטּ❤ ] [ نظرات() ]